Daisypath - Personal pictureDaisypath Anniversary tickers در بهشت رویا، بر بال باورها.
X
تبلیغات
رایتل






















در بهشت رویا، بر بال باورها.

ای امید ناامیدی‌های من، برق چشمان تو همچون آفتاب، می‌درخشد بر رخ فردای من.

کلی نوشته بودم همش پرید نامرررد

من خوبم!هم عقلم هم احساسام حالشون خوبه!


خبر خوب اینکه استادم گفته اسفند بت کد دفاع میدم و ایشالا بتونم قبل عید جمعش کنم!والا اونور سال در اولین فرصت!


برای خودم جایزه یه لیوان چای سبز خوشگل خریدم:)


یعنی هروقت استادمو میبینم خداروشکر میکنم که همچین ادمی سر راه من قرار گرفت برای امتحانم...


جمعه رو با همسری حسابی خوش گذروندیم و هی به گل بیستمم نگاه کردم و خداروشکر کردم! شب که بیخوابی زده بود به سرم همش فکر میکردم همسری سه روز میره و کلا4 روز همو نمیبینیم اما چقدر دلم تنگ میشه...داشتم میرسیدم به اشک فشانی که زدم زیر کاسه کوزه خودم گفتم بگیر بخواب دختر جان مگه دفعه اوله؟:))

وزنم رسیده به 59 و این عدد رو از سال90 عروسیم ندیده بودم دیگه:))

دیگه باید یه رژیم بگیرم برای تثبیت وزنم.

دندونای پایینم رو هم ارتودنسی کرد دکتر و یه دوروزی غذای نجویده و رقیق قورت دادم:((


به داییم عینک سفارش دادم بیاره و یه خوشششششگلشه و خریده و کلیییی ذوقشو دارم...

اومدم موهامو رنگساژ کنم هایلایتاش بره!بعد که زدم به سرم دیدم ای وای تاریخش گذشته رنگه!!هیچی دیگه سریعا شستم که موهام دسته دسته نیاد توی دستم:)) اما خوب کمی بهتر شد!




بخاطر دل همسری گفتم بلیط بخرم و بریم عروسی تهران رو...به پیشنهاد مادام و علی رغم میل باطنیم برای اینکه رفت رو با ماشین اونا بریم و اینکه هزینمون کمتر بشه---الان واقــــــــــــــــــعا توی شرایطی نیستیم که بخایم برای یه عروسی معمولی توی خونه! هزینه دو طرف بلیط هواپیما و کادو و اینا بدیم!اونم کسی که سالی یبار میبینمش---  اما همینکه بلیط رو خریدیم از فرداش حرف و حدیث ها شروع شد که ماشینمون برای جاده خوب نیس!اونجا خونه کی بریم؟خواهر داماد خونش کوچیکه اون یکی خواهرشم شلوغ میشه خونش!یعنی اگر بلیطم چارتری نبود صد درصد در اولین فرصت و قدم کنسلش میکردم! واقعا به بعضیا احترام زیادی گذاشتن نیومده هییییییییییچ وقت!

نوشته شده در یکشنبه 25 بهمن‌ماه سال 1394ساعت | 10:09 ق.ظ توسط اطلسی | نظرات (2)

بالاخره یه مانتو شلوار اداری یافتم...تخمشو ملخ خورده بود...اونی که میخواستم نشد اما الان ظاهرا فصلش نبود!

اما چون الان سایزم 38 هست و 40 خیلی گشاده! و اداره هم که بینابین میپوشم بردم یکم برام آزادش کنن...

نامزدی پسر دایی فرنام هم دعوت شدیم و موندم که بریم یا نه...اگه اینجا بود باسر میرفتم اما باز دودوتا چهار تا کردنم برای کسانیی که خیلی برات ارزش قایل نیستن اومده سراغم!

مشکل مرخصی و مابقی ماجرا ها...

هردو مقالم پذیرش شد و ایشالا هفته اینده دوروزی میرم تهران...

شده یا جای من یا جای همسری:)) اول هفته همسری میره وسط هفته من!تهران باهم بای بای میکنیم:))


اسانسور خونه هم به بهره برداری نرسیده و روبان افتتاحیه اش معلوم نیس کی بریده بشه!

خبر خوبمم اینه که داییم عید میان ایران و از حالا همه فامیل در حال برنامه ریزی هستیم!

روزا میگذرن...گاهی سخت.گاهی بلاتکلیف .گاهی اروم و بیکار... عمره که میگذره!


از حالا باید بچسبم به کارای پایان نامه ام...خیلی  معطل  کارای اماری شدم!اخرشم مجبورم ببرم بیرون:(

نوشته شده در دوشنبه 19 بهمن‌ماه سال 1394ساعت | 12:46 ب.ظ توسط اطلسی | نظرات (2)

روز پنجشنبه رو مرخصی گرفتم تا هم کمی استراحت کنم و از هیاهوی محیط کار دور باشم هم بیشتر مطالعه کنم...

هنوز هم گاهی دلم آشوب میشه اما درمان میشه!

صبح با دل و خیال اسوده ساعت9 بیدار شدم!

دیدم گوشیم سایلنت بوده و از طرف استادم اسمسی اومدم بقول خودش در قالب چارچوب تعیین شده:

سلام.برای آزمون که با انگیزه مطالعه میکنید؟

من: سلام بله.همه تلاشمو میکنم امرزو هم مرخصی هستم

دکتر: بسیار عالی موفق باشید

من: تشکر

دکتر: زنده باشی

صبحانه مختصری خوردم...چای سبز توی قوری مخصوصم با هل و دارچین دم کردم و گذاشتم کنار دستم...

شروع کردم به خوندن تست ها.با دوستم صحبت کردم...با مامان.

ساعت3 مجبور شدم برم شرکت.جلسه ای بود که باید پرسشنامه هامو پخش میکردم...بارون و برف قاطی از اسمون میومد و حال منو خوب میکرد.

قبل7 برگشتم خونه.خواستم به خودم روحیه بدم!

لاک زدم...و نشستم به خوندن دوباره.

به همسری میگم ادم و سگ بگیره جو نگیره!جریان منه:))

بوی نرگس و چای سبز با عطر دارچین...منو یاد همین هفته خوندنم میندازه...

دیگه باید امیدوار بشینم  و جذب کنم...

شب استرسی داشتم که دیر خوابیدم و تا صبح چندین بار بیدار شدم...

روز بعد هم بخاطر برف همسری منو رسوند ازمون...

مسلط نبودم به مباحث اما شرایط بد محیط ازمون روی اعصابم بود...گذشت.

خدایا به امید تو...


این روزها بیشتر خودمو سعی میکنم دوست داشته باشم...اول باید خودمو دوست داشته باشم ...

روزهایی که به خودم توجه میکنم حال بهتری دارم...یه دسته بزرگ نرگس برای خودم خریدم و چند روزی از دیدن و بو کشیدنش لذت بردم...


پایان نامه ام نیاز به زمان داره تا پیش بره...مقاله هام و امروز باید تموم کنم و بفرستم ایشالا...کارهای شرکت رو سرو سامون بدم ...کلی کار پیگیریهایی  دارم که روی هواست...


پی نوشت: اهنگ روز معرفی میکنم بتون!اهنگی که صبحها بعد اسنوز زدن گوشیم چندبار با چشمای بسته گوش میدم و باعث میشه زودتر بیدار بشم...ت. و ی آینه. از م . هر .ان آت.ش

گوش بدید با هندزفری تا اون ریزه کاری های صداشو موزیک و بشنوید!



تو آیینه یکی هست که بعد تو با سکوتای من زندگی می کنه
پر از التماسه نگاهش هنوز

هنوزم داره بچگی می کنه

توی آیینه یکی هست که حالش بده
بریده بریده نفس می کشه
یه دریاچه رو گونه هاشه ولی
داره روی عکسه تو دست می کشه
من این شهــــــــــــــــــــــــر رو بایـــــــــــــــــــــــــــــد فرامــــــــــــــــــــــــوش کنم
مثل پرسه هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــایی که با من زدی
بعیده کسی با کسی خوب شه
به اندازه ای که تو با من بدی
من این شهــــــــــــــــــــــــر رو بایـــــــــــــــــــــــــــــد فرامــــــــــــــــــــــــوش کنم
مثل پرسه هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــایی که با من زدی
بعیده کسی با کسی خوب شه
به اندازه ای که تو با من بدی
یه جوری شکسته اس که با دیدنش
حتی صورت آیینه چین می خوره
تو رفتی و این خونه ویروونه شد
تو این خونه کوهم زمین می خوره
ازت نا امیده ولی جای تو
یه عمره که قید خودشو زده
تو آیینه نگاه کن شاید رو به روت
یکی هست که حالش مثل من بده




اوج آهنگ رو دوست دارم:

من این شهــــــــــــــــــــــــر رو بایـــــــــــــــــــــــــــــد فرامــــــــــــــــــــــــوش کنم
مثل پرسه هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــایی که با من زدی





پی نوشت: من خوبم...

نوشته شده در دوشنبه 12 بهمن‌ماه سال 1394ساعت | 09:11 ق.ظ توسط اطلسی | نظرات (10)

وقتی تبلیغ کنسرت رو دیدم و برای خواهری فرستادم اصلا فکر نمیکردم بریم!اما بعد کمی نه و نو و چک و چونه با خواهری اونم چون از دنده چپ تازه بیدار شده بودم به دعوت بابا لبیک گفتیم و در کمتر از یه ربع تصمیم گرفتیم که بریم!

یعنی عاشق بابامم...

ساعت سه راه افتادیم.هرچند دل من به معنای واقعی خون بود.گرفته بود.درد داشت.سنگین بود.چشام میسوخت.معدم از درد امونم نمیداد.سرم پر حرف و فکر بود...بماند چرا....بماند که استادم رو بعنوان یه استاد دوست دارم و مطمئن شدم که فکر بدی نداره مطمئن شدم که ادم زیرکی هست مطمئن شدم که منو خوب شناخته...خداروشکر میکنم قبل ازینکه دیر بشه این ادم محترم رو سرراهم قرار داد...

خداروشکر که هنوزم منه بنده شو فراموش نکرده...خداروشکر که اینهمه خوشبختم...برای زندگی شخصی و کاری و تخصیلیم...واقعا این یه اتفاق ساده نبود که سه هفته درگیرش شدم...خوشحالم که طرفمو شناختم و اونم منو میشناسه.خوشحال بودم که گفت تو یه دختر خود ساخته ای هستی که ریل موفقیتت رو پیدا کردی و توی مسیر درستی حرکت میکنی...همسرت مرد خوشبختیه که تورو داره.برای من همون پیشی گربه همیشگی هستی که مثه دختر کوچیکمی..شبیه توهه و تصورش میکنم بزرگ بشه ...اما خوب ذهنم تا ز موضوع ازاد بشه زمان میبره...دلم میخواست برم توی یه دشت فریاد بکشم...بعد برم یه جایی مثه حرم ریر ریز و هق هق گریه کنم...سجده کنم و گریه کنم...

فکر میکردم حکمت امروز چی بود؟

خلاصه تمام مسیر دو ساعته رو ترجیح دادم خودمو بزنم به خواب.چشام بسته اما ذهنم و دلم شلوغ و پر رفت و امد...پر از فکر و صدا...

رسیدیم.هوا تاریک شده بود.


نیم ساعتی معطل شدیم تا همه رو فرستادن داخل سالن اصلی

خواهر ی چندتا از دوستاشو دید که اومده بودن خانوادگی..به این نتیجه رسیدم که ای داد بیداد مادوره این کارامون گذشته؟:) فرقش با بقیه کنسرت ها این بود که همه سنگین و رنگین و خانوادگی بودن...همه حرمت موضوع رو داشتن!


اولش که کلی حالمونو گرفتن 4-5 نفر به فاصله چند صدم ثانبه به ادم تذکر حجابی می دادن که واقعا رعایت شده بود!فقط رو حساب اینکه ادم اهنی هایی هستن کوک شده!و هیچچچچ عقل و شعوری از خودشون ندارن!مثه صدای بوق گیت فقط باید صدا بدن!

بگذریم...

هما. یو .ن ش . جر . یا ن با گروهش اومدن روی سن...صدای دست و تشویق ها...همه بلند شدن...


تشکر کرد و گفت اینجا شب خاصیه برای من چون شهر مادریمه...

صدای تشویق ها تا جمله بعدی و شروع نمیکرد قطع نمیشد.

حس و حال خیلی خوبی داشت...هوام عوض شد...فهمیدم ارامش ذهن و جسم یعنی چی...فهمیدم برای چه چیزایی باید هزینه کنم...




نبسته ام به کس دل
نبسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من
ز من هر آن که او دور
چو دل به سینه نزدیک
به من هر آنکه نزدیک
از او جدا جدا من
نه چشم دل به سویی
نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی
به یاد آشنا من

ستاره ها نهفته

در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست
هوای گریه با من
هوای گریه با من




پی نو.شت:

تمام شعرهاش برای من تداعی موضوع هایی داشت که اگر تنها بودم...اگر تنها بودم....گریه امونم نمیداد...




خدارو هزار بار شکر میکنم...که هنوزم منو دوست داره و رها نکرده.ادمی که جلوی راهم قرارداد شخصیتش بالاتر از اون چیزیه که من فکر میکردم و دلیل همه چرا ها رو به من فهموند...


من خوبم...زمان میبره...امیدوارم امروز ظهر که میرم با دوستم حرف بزنم و گریه کنم سبک بشم...



نوشته شده در چهارشنبه 7 بهمن‌ماه سال 1394ساعت | 11:41 ق.ظ توسط اطلسی | نظرات (3)

ظهر بعد شرکت سر ماشین و کج کردم:)) به سمت خرید لوازم ارایشی بهداشتی با 44% تخفیف!

خوب من روز سوم رسیدم و ضدافتاب ها و یه سری مارک ها شماره خاصش تموم شده بود اما در کل خوب بود...واقعا همه چی تخفیف داشت!

180 تومن خرید کردم و 100 تومن پرداخت کردم!

حالا اگه بگم چیز خاصی هم نخریدم باور نمیکنید!ریمل و پن کیکم فقط گرون بود بقیه اش ژل و خرت و پرت بود...

به خودم انرژی تزریق کردم...

کار خرید خونه رو هم تمام کمال به همسری سپردم دیروز و فقط گفتم چیا میخوایم!!خودم به علایقم پرداختم!


نامزدی پسر دایی فرنام دعوت شدیم اسفند...خوب چی بپوشم که نداریم چون خریدم لباس!فقط میمونه چطور بریم؟:))


کلی از پاکسازی پوشتم راضیم...نرم و شفاف و ریلکسه...هرماه تصمیم دارم برم!



پی نوشت: واقعا استاد خوب چقدر موثره!بعضی از مطالب کاملا یادمه و جالبه که صداشم توی ذهنم هست!!

نوشته شده در یکشنبه 4 بهمن‌ماه سال 1394ساعت | 09:14 ق.ظ توسط اطلسی | نظرات (4)

پیشاپیش با همسری بهم هدیه ولنتاین دادیم!!یک گوی برفی با پاپا نوئل داخلش که ساعتها میتونم بش خیره بشم و برم توی هپروت!

و یک مجسمه ویلو تری...دوسشون دارم...

خاله و ها دایی حرف سفر کیش میزنن...من مرددم...از طرف یمیگم پس انداز کنم از طرفی میگم گور بابای پس انداز برم خوش باشم

خسته شدم اینقدر مثه یه مرد توی خونه فکر اینده بودم...میخوام یکم بیشتر زن باشم..

همسری که میگه بریم خوش میگذره

اگر برم قول دادم خرید نکنم بجز این و اون و بجز اون و این:))))))

 یک کنفرانس شرکت میکنم اخر بهمن.فکرم درگیرشه...مقاله ام هنوز کامل نشده

یک امتحان درس پیشنیازم مونده که که فرداست و من اصصصصصصصلا تمرکز خوندن ندارم پشتم باد خورده!خداروشکر واحدام تموم شده!حاضرم صدتا کار اجرایی و پایان نامه جلو ببرم پای این جزوه و کتاب مسخره این درس نشینم!

بحث داغ این روزها هرجا میریم اینه:

خوب اسانسورتون به کجا رسید؟:)))))) و انواع و اقسام نظرها...

خونمون خاک خالیه!در حدی که منه وسواسی بیخیالش شدم!اما همسر هرروز یا جارو میکنه یا گردگیری:))

مهمونی هایی  این مدت رفتیم منقضی شد تعریفش اما یه مهمونی برنامه درایم هرماه که قابلمه پارتیه...با دوستام شب جمعه ها هرکی هرچی خواست کیپزیم و میریم خونه یکی...این هفته من کوکو سبزی می درستم و البته سبزیشو ندارم!میخوام برم راحت و اماده از بیرون بخرم تا برسم بیشتر زن باشم!

چهارشنبه وقت پاکسازی پوست دارم!میخوام زن باشم!

دیروز برای خودم از یه مغازه دو تومنی کلی خرت و پرت خریدم!از نوع دلی...میخوام زن باشم!

چهارشنبه هم خونه دوستای مامانم دعوتم میخوام خوش بگذرونم و زن باشم.



پی نوشت: از ماجراهای گذشته فهمیدم من چقدررررررررررر  روحیه ساپورتگری و حمایتگرانه دارم...نزاشتم کسی حمایتم کنه خواستم همیشه مستقل باشم .و قوی...برای همین وقتی کسی حس حامی بودن بم میده خوشم میاد...همسر میده اما من هم خیلییییی دخالت بیجا میکنم توی امور خونه خصوصا خرج و مخارج.توی خریدها.توی برنامه های زندگی...از مهمونی گرفتن و رفتن تا یه شام...تا یه خرید لباس...میخوام کمی بیشتر زن باشم!


نوشته شده در دوشنبه 28 دی‌ماه سال 1394ساعت | 11:27 ق.ظ توسط اطلسی | نظرات (5)

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
نوشته شده در جمعه 25 دی‌ماه سال 1394ساعت | 10:09 ق.ظ توسط اطلسی | نظرات (0)

دختر مونده بود...واقعا گیر کرده بود...از طرفی حس های متناقضش از طرفی  استاد...نمره اش...اینده کاریش...دنیای ارزوش...همسرش...مهمتر از همه اینا طبعش...

فکر کرد اون روزی که به همسرشم جواب مثبت داده بود فکر کرده بود یه رابطه کوتاه مدت چند ماهه...دوست میشن...دلش میواست تجربه کنه!تو اوج جوونی.اما حالا همسرش عزیزترین همدمش بود...فکرشم نمیکرد به اینجا برسه اون رابطه و دوستی...

میترسید نکنه این هم همون بشه...

میترسید نکنه استاد داره امتحانش میکنه

میترسید نکنه اصلا استاد میخواد ببینه اهلش هست یا نه؟

از طرفی محبوبیت استاد و احترامش زبانزد خاص و عام بود...

باورش نمیشد استاد فکر بدی داشته باشه

دلش میخواست بگه استاد بشو یک برادر حامی برام....بشو یک استاد مهربون...بشو انگیزه دانشگاه اومدنم...

اما ازم نخواه که...

دوروز باهم اسمسی و تلگرامی  صحبت کردن...

دختر گفت که نمیخوام ازم دلگیر بشید اما شما برای من همیشه یک استاد با دانش و اطلاعات بالا.با شخصیت و تمام و کمال بودین...شما جایگاه بالایی دارید...

پرسید متوجه منظورم هستید؟

استاد: بله دخترم! پس فقط یک استاد خوب میمونم برات.

دختر مردد نبود اما نمیتونست مستقیم نه بگه!اصلا نه گفتن رو یاد نگرفته بود...

استاد گفته بود متوجه هس و همیشه همون احترام قبلی رو براش قائل خواهد بود.


تیکه کلام های استاد رو دوست داشت...براش قوت قلب بود...


گفته بود در کمال وقار و سنگینی احساس میکنم شیطنت پنهانی داری

دختر: نه والا من ارومم و مظلوم.تا شیطنت رو چی معنی کنیم

استاد:پدرسوخته



در نهایت استاد گفته بود : باشه قبول

دختر تشکر کرد.

اما دیگه اون ارامش و تمرکزی که میرفت توی دفترش رو نداشت. و اینو استاد فهمید...گفته حواست کجاس دخترم؟

بیا این چای رو بخور اروم میشی.من ارومم.همیشه ارومم.


دختر گفت که نگران برخورد امروزشون بوده بعد از صحبت های اسمسی شون.

اما استاد گفت نه نگران نباش همه چی عادیه...


در نهایت  استاد پرسید: کی میشه این فرم های جذب برای دختر رو نمره بده...





پی نوشت: تمرکز درستی نداشتم برای تموم کردن داستان.ببخشید که نشد ادامه اش بدم....نتونستم.

پی نوشت2: دختر همون اطلسی هس...که شوک شده.

پی نوشت:سعی میکنم به روال عادی برگردم من خیلی هنووووز با این استاد محترم کار دارم...

نوشته شده در شنبه 19 دی‌ماه سال 1394ساعت | 01:03 ب.ظ توسط اطلسی | نظرات (6)

ساعت نه و نیم نشده دختر خودشو رسوند به دفتر استاد.منشی گفت زود اومدی ده به بعد میاد دکتر!

دختر خندید گفت جدی؟گفتن نه و نیم خودشون!اما  دختر میدونست که انتظار توی دفتر بهتره!

سر خودشو با مرور حرف ها و مطالبش گرم کرد اما لبخند به لب و بی تمرکز فقط نشسته بود!در واقع حواسش توی نت هاش نبود.

قبل ده استاد رسید.سلامی کرد و وارد شد.صداش دختر رو به وجد آورد...

موقع باز کردن قفل در اتاقش با نگاه پرسان پشت سرشو نگاه کرد و دختر رو دید...خندید .

دختر صبر کرد تا استاد خودش صدا کنه انگار حالا که از امدن استاد مطمئن شده بود میخواست انتظار رو طولانی تر کنه...

منشی اومد بیرون و گفت خانم فلانی بفرمایید داخل.

دختر رو به منشی با صدای آرام گفت توروخدا کسی نیاد داخل تا کارم تموم شه شما که میدونید من چندروزه میرم میام...دلش میخواست با خیال راحت و بدون مزاحمت کسی کارش رو استاد بررسی کنه.

دختر با امید و لبخند وارد شد.

جلوی پای دختر بلند شد سلامی کرد و با نگاه به ساعت دیواری  عذرخواهی کرد که دیر کرده!چون جایی گیر کرده و معطلش کردن .اشاره کرد به صندلی که دختر بشینه:  بفرمایید دخترم

این فیگور استاد رو خیلی محترمانه میدونست و توی ذهنش حک شده بود.

دختر: خواهش میکنم استاد ، آخه شما خیلی فعالید.

استاد: نه بابا فعال کجا بود...

دختر مطالبش رو روی میز چید و استاد کاغذ های روی میزشو مرتب کرد.

موبایل دختر زنگ زد. سریع سایلنت کرد و استاد هرچی گفت دخترم جواب بده اشکالی نداره چرا خودتو اذیت میکنی؟  دختر عذرخواهی کرد و گفت نه مهم نیست استاد.

استاد: خوب بگو دخترم گوش میدم.

دختر مطالبش رو عنوان کرد.از سرچ ها و مقاله هایی که خونده بود  گفت و استاد هم شنید و توضیح داد و مواردی رو باهم اصلاح کردن و استاد با لبخند گفت مطالب خوبی رو داری بررسی میکنی  آفرین کارت متفاوت خواهد شد و در سطحی بالا.

دختر: مرسی استاد.

اضافه کرد که: قصد دارم مقاله نهایی رو هم روی این ابعاد جدید مانور بدم...

استاد با رضایت سری تکان داد و  گفت خیلی عالیه ادامه بده.بله تومیتونی.

تلفن دفتر زنگ زد و استاد گفت چند دقیقه دیگه تموم میشه بعد بیان داخل.

دختر تمرکزش از بین رفت و فکر کرد که الان استاد میخواد زودتر صحبت رو تموم کنه! تو دلش گفت اگر استاد همون نه و نیم اومده بود نیم ساعت بیشتر از حرف های استاد استفاده میکرد.کاش این پانزده دقیقه ، یک ساعت و پانزده دقیقه میشد...

دختر دوست داشت استاد بیشتر حرف بزنه!چون وقتی حرف میزد تو بحر استادی میرفت و از پنجره آسمون رو نگاه میکرد ودختر با خیال راحت به صورت و صدای استاد توجه میکرد ! حتی نگاهی انداخت به پلیور جدید استاد! اما وقتی دختر صحبت میکرد استاد بقدری توی چشمان دختر دقیق میشد که رشته کلام از دستش در میرفت.

استاد شاخص هایی که دختر استخراج کرده بود رو شمارش کرد و گفت از نظر آماری اشتباهی کردی اره؟نباید تعداد از نصف بیشتر باشه!52 رو ازش 19 تا کم کنی چند میشه؟

دختر تمرکز حتی این تفریق ساده رو نداشت...

دختر: نه استاد توی جمع و تفریقم مطمئنم با اکسل و فرمول کار کردم دستی نبوده!

استاد خندید و گفت الان نگاه میکنم دخترم.شمارش کرد و اعداد رو چک کرد.و گفت آهان ببین اینجا اشتباه کردی! کدوم گوشتو بکشم دختر خوب؟

دختر: هردوشو استاد...و خنده ای کرد.

استاد: گفت نه دختر به این نازی رو باید نازش کرد چرا گوششو بکشیم؟

دختر: لطف دارین استاد.این اشتباه نبود طبق صحبت خودتون با اختلاف کمی از میانگین رو هم جزئی از شاخص های برترقبول کردم .

استاد: نه درست میگی.اوکی هست دخترم.


دختر اصلا دوست نداشت یه بی دقتی کوچک یا اشتباه سهوی دید استاد رو به دختر عوض کنه و فکر کنه بی توجه به کارش شده!

استاد توضیح داد که برای یک بعد باید چند شاخص رو نسبت بده مثال زد که:

استاد: مثلا میگیم خانم فلانی خانم خوبی هست.این خوب بودن رو با شاخص هایی توی ظاهرش رفتارش آداب اجتماعیش  میگیم.

دختر دلش غنج رفت از مثال دکتر...

بحث رو به اتمام بود و دختر با مکث و ارامش برگه هاشو جمع میکرد و استاد گفت خوب پس اینارو انجام بده باز بیار که صحبت کنیم در موردش.

دختر برگه تبلیغاتی از یک فردی نشون  دادو پرسید شما فلانی رو میشناسید/؟

استاد: بله قبلا استاد اینجا بودن اما خیلی از نظر علمی در سطح بالایی نبود و دیگه بش درس ندادیم.رشته اش ایکس بود.چطور مگه؟

دختر با چشمانی نگرانی پرسید : نگید استاد! رشته ایکس همینه که بمن میگید دکتری انتخاب کنم...اگر سطحش قابل قبول نیس که...

سرشو تکون داد و منتظر تکمیل حرفش از طرف استاد شد!

استاد: نه دخترم شما رو که حتما جذب میکنیم پیش خودمون ! اون آقا بیشتر اهل لابی بود.شما سطح علمیت بالاتر از این حرف هاست.

دختر: ممنونم استاد همیشه بمن لطف دارید.

دوست داشت بگه شما بمب انرژی مثبت هستید و روزم و می سازید ...اما هنوز نمی تونست.

دختر دلش نمیخواست قبول کنه که استاد حواسش رفته به میهمانان پشت در...و باید زودتر خداحافظی کنه.


بلند شد و استاد هم بلند شد.

دختر: خواهش میکنم استاد شما بفرمایید خجالتم ندید.

استاد همینطور که دستشو به نشانه بفرمایید سمت در میبرد پشت سر دختر قدم برداشت و گفت: نه دخترم این چه حرفیه.

دختر دوباره  ایستاد و خواهش کرد.

اسناد: دخترم هم بدرقه تو میام و هم  استقبال میمهمانم.راحت باش.


دختر تشکر کرد و از در خارج شد.حواسش را جمع کرده بود تا حرف ها و چهره استاد و بخاطر بسپاره!

خداحافظ.


صدای استاد اومد که گفت: به به سلام آقای مهندس خوش آمدید بفرمایید داخل.


تمام شد امروز!

دختر فکر کرد کاش بجای این اقای مهندس دوباره میتونست بره داخل.کاش می نشست همونجا و کارش و تکمیل میکرد و دوباره یه ساعت دیگه باهم صحبت میکردند.کاش منبعد صدای استاد رو ضبط  کنه...آخ حیف!کاش ضبط کرده بود!


یادش آمد که تا همین هفته قبل یک ماه بین رفتن هایش و مشورت هایش با استاد فاصله می افتاد...اما الان یک ساعت را هم طولانی میدید...ناراحت زمانی که از دست رفته بود و فکر تعطیلی پنجشنبه و جمعه دانشگاه بود...

خودش اسمی برای این احترام و حسش به استاد نداشت و فقط میگفت استاد خیلی با شخصیت و محترم هست و تحسینش میکنم.



کمی توی دفتر این پا و اون پا کرد و دیگه دلیلی برای موندن نداشت!پله هارو پایین آمد.یکی از دوستانش را دید.ایستاد به حرف زدن.کمی نشستند.از کارهاشون برای هم گفتند و دختر حس کرد دلش می خواد کمی تنها صحبت های استاد رو مرور کند با خودش...خداحافظی کرد و برگشت محل کارش.

فکر میکند که خوب همه چی عادی هست...حرف غیرمعمولی نزدند.استاد همچنان نگاه محترمانه ای دارد و کاری یا حرفی نزده که شخصیت استاد و دختر را خدشه دار کند.صحبت ها عادی است.


همه سعی  و تلاش اش را میکرد تا تمرکز کند...تلاش ، تلاش


امیدوارانه ساعت حضور استاد را برای روز چهارشنبه توی گوشی اش چک کرد...





پی نوشت: اسم داستان رو میشه شما پیشنهاد بدین؟

بین نوشتاری و گفتاری نوشتن مونده ام...هردوشو دوست دارم اما اگر بخوام خیلی برم توی بحرش از اصل داستان دور میشم...

نوشته شده در چهارشنبه 16 دی‌ماه سال 1394ساعت | 09:25 ق.ظ توسط اطلسی | نظرات (2)

چند ساعتی روی مطالبش کار کرد تا دست پر بره پیش استاد.

صبح روز بعد رسید...دختر دلش می خواست زودتر بدونه برنامه اش چیه؟اول وقت یا تا اخر وقت صبر؟کی میره دفتر استاد؟

قرار بود پیام بده و استاد ساعت حضورش رو بگه.7 صبح زود بود برای اسمس.تا هفت و نیم صبر کرد!

دوش گرفت با ارامش اماده شد.

دختر: سلام آقای دکتر روز بخیر.فلانی هستم.چه ساعتی برای کارم خدمت برسم امروز؟

صبر کرد صبر کرد قهوه اش رو خورد...صبر کرد.خبری نشد.

مجبور شد راه بیوفته سمت محل کارش.توی مسیر قصد تلفن کردن رو داشت.اما دید بهتر که در انتظار شیرین بمونه.

فکر میکرد با معرفت استاد و  احترامش ممکنه راه تحصیلش عوض بشه.توی تصمیم مرددش مصمم بشه!و راهشو پیدا کنه.

همسرش هم توی خونه امیدوارش میکرد! که راهت درسته.فک کن به روز موفقیت.

توی مسیر آهنگ های ابی رو گوش می داد....

"حرفی بزن که توو زیرو بم صدات
حرف نگفته ی چشماتو بشنوم
فرقی نمیکنه که چی میخوای بگی
فقط بگو بذار صداتو بشنوم"

رسید محل کارش.

بالاخره دل رو به دریا زد.

دختر: سلام آقای دکتر صبحتون بخیر

استاد: سلام دخترم صبح تو هم بخیر جانم بفرمایید؟

دختر: ببخشید مزاحمتون شدم استاد اسمس دادم ظاهرا نرسیده میخواستم ببینم کی بیام امروز؟

استاد: اهان ببخشید عزیزم توی ماشین هستم ندیدم هنوز.من کاری دارم...

دختر دلش هری ریخت که نکنه امروز رو کنسل کنه؟

استاد ادامه داد: تا 9و نیم میرسم دانشگاه تو کجایی الان؟

دختر: من نزدیکم هروقت شما بگید میتونم بیام؟

استاد: من تا 11 و نیم هستم اگر میتونی صبر کن وگرنه ببخشید دخترم 11 و نیم بیا؟

دختر: نه اقای دکتر  نه و نیم میرسم خدمتتون.مشکلی نیست؟

استاد: نه چه مشکلی من در خدمتم بیا.

دختر : مرسی استاد خداحافظ

استاد: قربونت برم.خداحافظ دخترم.


دختر قطع کرد.برگشت پشت میزش.لبخند به لب...سعی میکرد روی کارش تمرکز کنه تا نه و نیم بشه.

صدای استاد و خداحافظیشو توی ذهن مرور میکرد.



ادامه دارد...


پی نوشت: یاد داستان پس . ت چی   از چی . ستا ی ث ربی افتادم!

پی نوشت 2: دنبال عنوانی برای داستان می گردم.عاشقی درست نیس...دختر عاشق همسرشه...


نوشته شده در سه‌شنبه 15 دی‌ماه سال 1394ساعت | 08:39 ق.ظ توسط اطلسی | نظرات (1)

  1    2    3    4    5    ...    56  >>