Daisypath - Personal pictureDaisypath Anniversary tickers دنیای آرزو1 - در بهشت رویا، بر بال باورها.
X
تبلیغات
رایتل






















در بهشت رویا، بر بال باورها.

ای امید ناامیدی‌های من، برق چشمان تو همچون آفتاب، می‌درخشد بر رخ فردای من.

دخترک بعد سالها چیزی توی دلش غنج میرفت!

به استاد دید برادر بزرگ رو داشت که 12 سالی ازش بزرگتر بود!

برادر نداشت اما این و حس میکرد!

استاد هم همیشه دخترم صداش میکرد!

هرچند سن دخترش واقعا 6-7 سال بود نه حدود30 سال!

استاد به تمام معنا ! ازون اوریجینال های درست درمون نه این جیگول فوکولی های حالایی...

رفتار و کردار و منش و مرام و حرف زدن و تدریس و ظاهر همه در حد یک استاد دانشگاه! در یک کلام ازون استادهای دانشگاه زمان قدیم که شان و منزلتی داشتن!

دختر همیشه تحسینش میکرد که عجب معلومات و رفتاری داره!استاد هم همیشه از ش بعنوان یک دانشجوی پرتلا ش و باهوش و خوش خط سر امتحان حتی! یاد میکرد!

روزها و ماه ها و کلاس ها و ترم ها گذشت!تا اینکه دختر دید ای دل غافل کلاس ها تموم شده و هنوز تشنه معلومات استاده!حیف که  2سال زود گذشت!

دختر رزومه کا ری و تحصیلی خوبی توی ذهن استاد بجا گذاشته بود...

استاد همیشه از شخصیت و احترام بالایی بین همه برخوردار ه.همه متعجب بودن ازین همه احترامش که برا ی دانشجوها میزاره! تا حدی که جلوی پای دانشجوها بلند میشه.تعارف میکنه بشینن...بدرقه میکنه  و...


استاد شماره موبایلش رو برای هماهنگی های کارهای پژوهشی و تحقیقاتی به دختر داده بود!

اما دختر اجازه نمی داد به خودش که وقت استاد رو بگیره و همیشه از تلفن محل کارش جویای ساعات حضورش بود!

حتی استاد همیشه اذعان داشت که اسمت چون خاص بوده بیشتر از فامیلیت یادم می مونه! و همیشه بعد فامیلیش دختر باید اسمشم میگفت تا استاد بجا بیاره!

بارها  گفته بود که دانشجوی قوی و مستعدی هستی و برای همین استاد فلانی میخواد مشاورت باشه!


تا اینکه استاد توی یک جلسه مهم گیر افتاده بود و انتظار دختر و بقیه دانشجوها به درازا کشید!

دختر دل و به دریا زد و تماس گرفت روی موبایل استاد!

استاد رد تماس داد و بلافاصله یک اسمس آماده براش رسید:

استاد:الان نمیتونم صحبت کنم لطفا پیام بدید

دختر: ببخشید شما تشریف میارید دفترتون؟

استاد: سلام، جنابعالی؟

دختر: ببخشید خودمو معرفی نکردم، فلانی هستم!


استاد: ای شیطونک من یک کم صبر کن

استاد: ای شیطونک من یک کم صبر کن


دختر و انگار که برق 220 ولت وصل کرده باشن!اونم دوبار با رسیدن دوباره اسمس!

قلبش با تاپ تاپ افتاد!دوباره و سه باره جواب رو خوند!

نمیدونست چی جواب بده!


دختر: چشم ببخشید

استاد: آفرین دختر گلم!


باز شرایط عادی شد اما تاپ تاپ دلش ادامه داشت!

استاد متین و موقر رو نمیتونس جور دیگه ای ببینه!

اما اون کلمه" شیطونک من" براش یه جوری بود...حسش به استاد و حسش به همسرش...عاشقانه های طولانی و سالهای قدیم با همسرش که ادامه داشت.

از طرفی حس برادری و حمایتی استادش...جای پدرش نبود اما 42 ساله قوی ای  بود...


یک ساعت بعد رو توی دفتر استاد گذروند!هر چند دقیقه اسمس رو میخوند...اول دلش محکم میشد بعد هجوم حس های متناقض ازارش می داد...دلش اون همهمه و  صداهای دانشجوهارو نمیخواست...دلش میخواست استاد مثل همیشه روبروش نشسته باشه و مطالب رو شرح بده و دختر محو شده باشه در این بیان. و تایید کنه با سر.


دلش طاقت نیورد یک بار رفت تا پشت محل جلسه و استاد رو دید از پشت شیشه...باز دلش غنج رفت!

برگشت دفتر.

دوباره رفت پایین از پله  ها و دید که استاد داره میاد.گفت ببخشید دخترم یه ده دقیقه ای بمن فرصت بده.

همیشه در جواب "بله چشم "های دختر میگفت: چشمت بی بلا.

گرسنگی و ناهار نخوردن هم دلیل مضاعف بود برای فکرش که از کار افتاده بود!و فقط حساب میکرد که 29 سالشه و همسر مهربون و همراهی داره...

بالاخره چندباری رفت داخل اتاق و دید شلوغه...تا اینکه چند نفری موندن و دختر هنوز دنبال فرصت خلوت تر بود!

دیگه نتونست نوبتش و ببخشه به بعدی ها! چون منشی دفتر گفت: شما برو خانم فلانی خیلی وقته منتظری!

وارد اتاق شد

استاد مثل همیشه با لبخند ایستاده بود و خوش امد گفت و چندین بار عذرخواهی کرد که منتظر بوده.حتی به اسم کوچیکش خطاب کرد که ببخشید فلانی جان بفرمایید

مسائل پژوهشی ش رو عنوان کرد.پرسش و پاسخ ها داشت تموم میشد و دختر هنوز دوست نداشت صحبت رو با خداحافظی تمام کنه!

استاد موضوع دکتری رو مطرح کرد: حتما ثبت نام کن ما خودمون اصلا جذبت میکنیم برای تدریس.حتما قبول میشی فقط شیرینی ما یادت نره؟

دختر: خواهش میکنم استاد نظر لطفتونه!

موبایل استاد زنگ میزنه و بعد چندبار صحبت کوتاه دختر متوجه میشه وقت زیادی نداره و استاد منتظره کسی بیاد دنبالش که بره جایی...

در حین تماس ها ساعت رسیدن ماشین عوض میشه و استاد شاکی میشه که از کجا ماشین گیر بیاره حالا؟

دختر سرشو بالا میکنه و با دودلی و لبخند میگه استاد من در خدمتم اگه جایی میخواید برید؟

استاد میخنده و بعد قطع کردن میگه: نه دخترم کجا میخوای بیای؟خارج شهره!جاده! مگه میشه؟اصلا من کنار یک خانم جوان زیبا نمیشه بشینم که!

دختر: خواهش میکنم استاد، نفرمایید.

هیچ چیز دیگه ای نمیتونه بگه!زبونش نمی چرخه که بگه باعث افتخاره و لطف شماست...

بحث کاری رو تموم میکنه و اجازه مرخصی میخواد!

استاد با احترام تمام بلند میشه تا دم در بدرقه میکنه و بازهم عذرخواهی میکنه که دیر امده!

تمام این مدت عده ای پشت در  باز هستن و قطعا حرف هارو شنیده ان!فال گوش ایستادن اتاق استاد خیلی خوب و راحته!

پس استاد با اطمینان کامل حرف هارو زده و منع قانونی نداشته!

این مسئله فکر دختر رو مشغول میکنه و بیشتر مطمئن میشه که استاد وقتی میگه دختر گلم یعنی واقعا دخترم!

دختر این موضوع رو با هیچ کس نمیتونه مطرح کنه که از تپش قلب و هیجانش کم بشه...تمام مسیر فکر میکنه...

خوابش میپره و سردرد شده!

اسمس استاد رو چندین بار خونده:

 ای شیطونک من یک کم صبر کن


اخرش دل رو به دریا میزنه و پاک میکنه!


به همسرش از احترام و لطف استاد میگه و حتی پیشنهاد همکار شدن رو میده!

همسر همیشه به دختر مطمئن هست.


شب رو با عشق صبح شدن میگذرونه و منتظره!




ادامه دارد...




نوشته شده در دوشنبه 14 دی‌ماه سال 1394ساعت | 12:51 ب.ظ توسط اطلسی | نظرات (0)