Daisypath - Personal pictureDaisypath Anniversary tickers کنسرت - در بهشت رویا، بر بال باورها.
X
تبلیغات
رایتل






















در بهشت رویا، بر بال باورها.

ای امید ناامیدی‌های من، برق چشمان تو همچون آفتاب، می‌درخشد بر رخ فردای من.

وقتی تبلیغ کنسرت رو دیدم و برای خواهری فرستادم اصلا فکر نمیکردم بریم!اما بعد کمی نه و نو و چک و چونه با خواهری اونم چون از دنده چپ تازه بیدار شده بودم به دعوت بابا لبیک گفتیم و در کمتر از یه ربع تصمیم گرفتیم که بریم!

یعنی عاشق بابامم...

ساعت سه راه افتادیم.هرچند دل من به معنای واقعی خون بود.گرفته بود.درد داشت.سنگین بود.چشام میسوخت.معدم از درد امونم نمیداد.سرم پر حرف و فکر بود...بماند چرا....بماند که استادم رو بعنوان یه استاد دوست دارم و مطمئن شدم که فکر بدی نداره مطمئن شدم که ادم زیرکی هست مطمئن شدم که منو خوب شناخته...خداروشکر میکنم قبل ازینکه دیر بشه این ادم محترم رو سرراهم قرار داد...

خداروشکر که هنوزم منه بنده شو فراموش نکرده...خداروشکر که اینهمه خوشبختم...برای زندگی شخصی و کاری و تخصیلیم...واقعا این یه اتفاق ساده نبود که سه هفته درگیرش شدم...خوشحالم که طرفمو شناختم و اونم منو میشناسه.خوشحال بودم که گفت تو یه دختر خود ساخته ای هستی که ریل موفقیتت رو پیدا کردی و توی مسیر درستی حرکت میکنی...همسرت مرد خوشبختیه که تورو داره.برای من همون پیشی گربه همیشگی هستی که مثه دختر کوچیکمی..شبیه توهه و تصورش میکنم بزرگ بشه ...اما خوب ذهنم تا ز موضوع ازاد بشه زمان میبره...دلم میخواست برم توی یه دشت فریاد بکشم...بعد برم یه جایی مثه حرم ریر ریز و هق هق گریه کنم...سجده کنم و گریه کنم...

فکر میکردم حکمت امروز چی بود؟

خلاصه تمام مسیر دو ساعته رو ترجیح دادم خودمو بزنم به خواب.چشام بسته اما ذهنم و دلم شلوغ و پر رفت و امد...پر از فکر و صدا...

رسیدیم.هوا تاریک شده بود.


نیم ساعتی معطل شدیم تا همه رو فرستادن داخل سالن اصلی

خواهر ی چندتا از دوستاشو دید که اومده بودن خانوادگی..به این نتیجه رسیدم که ای داد بیداد مادوره این کارامون گذشته؟:) فرقش با بقیه کنسرت ها این بود که همه سنگین و رنگین و خانوادگی بودن...همه حرمت موضوع رو داشتن!


اولش که کلی حالمونو گرفتن 4-5 نفر به فاصله چند صدم ثانبه به ادم تذکر حجابی می دادن که واقعا رعایت شده بود!فقط رو حساب اینکه ادم اهنی هایی هستن کوک شده!و هیچچچچ عقل و شعوری از خودشون ندارن!مثه صدای بوق گیت فقط باید صدا بدن!

بگذریم...

هما. یو .ن ش . جر . یا ن با گروهش اومدن روی سن...صدای دست و تشویق ها...همه بلند شدن...


تشکر کرد و گفت اینجا شب خاصیه برای من چون شهر مادریمه...

صدای تشویق ها تا جمله بعدی و شروع نمیکرد قطع نمیشد.

حس و حال خیلی خوبی داشت...هوام عوض شد...فهمیدم ارامش ذهن و جسم یعنی چی...فهمیدم برای چه چیزایی باید هزینه کنم...




نبسته ام به کس دل
نبسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من
ز من هر آن که او دور
چو دل به سینه نزدیک
به من هر آنکه نزدیک
از او جدا جدا من
نه چشم دل به سویی
نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی
به یاد آشنا من

ستاره ها نهفته

در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست
هوای گریه با من
هوای گریه با من




پی نو.شت:

تمام شعرهاش برای من تداعی موضوع هایی داشت که اگر تنها بودم...اگر تنها بودم....گریه امونم نمیداد...




خدارو هزار بار شکر میکنم...که هنوزم منو دوست داره و رها نکرده.ادمی که جلوی راهم قرارداد شخصیتش بالاتر از اون چیزیه که من فکر میکردم و دلیل همه چرا ها رو به من فهموند...


من خوبم...زمان میبره...امیدوارم امروز ظهر که میرم با دوستم حرف بزنم و گریه کنم سبک بشم...



نوشته شده در چهارشنبه 7 بهمن‌ماه سال 1394ساعت | 11:41 ق.ظ توسط اطلسی | نظرات (3)